بعضیها سعی میکنن گناه نکنن، کارای خوب میکنن، هر کاری خدا گفته بکن میکنن، هر کاری گفته نکن نمیکنن. خدا این آدمها رو کمکم آروم میکنه، بهشون آرامش میده. این آرامش کاملاً از صورتشون مشخصه. به اطمینان رسیدن که هیچ چیز آرامش اونارو به هم نمیزنه. قرآن به این آدمها میگه برگردید به طرف خدا، شما راضی، خدا راضی.
?یا أَیَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ. ارْجِعِی إِلی رَبِّکِ راضِیَةً مَرْضِیَّة
این نفس آرام یافته، در حالی که راضی هستی و خدا هم از تو راضی است پیش خداوندت برگرد
(آیات 27 و 28 فجر)
اسـتاد فاطــمی نــيا:
از پيامبر اكرم (ص) ســوال كردند
شب قدر چه چيزی از خدا بخواهيم؟
حضرت فرمودند عافيت طلب كنيد.
?در عافيت هــمه چيز وجود دارد
بيماری ضد عافيت است ، قــرض و
گرفتاری ضد عافيت است ، فـــرزند
ناصالح ضد عافيت است بیآبرويی
ضد عافيت است همهی حــــوائج
خـــود را همـــراه عافـيت بخـواهيد.
«اللهم عافـــــنا في جمــيع الامور»
سفره رنگین یعنی سفرهای که توش این قدر خوراکی باشه که سرت گیج بره! تو بعضی مهمونیها شاید بیست جور غذا و دسر باشه. مردم هم میگن حالا که مجانیه تا جا داریم بخوریم! خدا به مردم گفته بخورید، اما به اندازه. هیچکس نباید اسراف کنه، این غذاها و نوشیدنیها نعمت خداست و خدا دستور داده ریخت و پاش نکنیم. اگه این آیه قرآن رو درست متوجه بشیم دیگه اسراف نمیکنیم، حالا چه مهمون باشیم چه صاحب خونه!
کُلُوا وَ اشْرَبُوا وَ لا تُسْرِفُوا
بخورید و بیاشامید ولی اسراف نکنید
(بخشی از آیه 31 اعراف)
میگن استادی بوده وقتی میخواسته نماز بخونه حسابی تیپ میزده! و حتی تو خونه هم که نماز میخونده با لباس کامل نماز میخونده. اما بعضیها بدترین لباسها و شلختهترین قیافهها رو موقع نماز دارن، لباسهای کثیف، موهای ژولیده، جورابهای سوراخ، پاهای بدبو!
وقتی یه همسایه میاد دم در حتما باید یه دستی به سر و رومون بکشیم و لباس مرتب بپوشیم بعد درو باز کنیم، اما به خدا که میرسه خیلی خودمونی میشیم! خدا گفته ای مردم! وقتی برای نماز حرکت میکنید مرتب باشید:
یا بَنی آدَمَ خُذُوا زینَتَکُمْ عِنْدَ کُلِّ مَسْجِدٍ
زینت خود را به هنگام رفتن به مسجد، با خود بردارید
(بخشی از آیه 31 اعراف)
غروب ماه رمضان بود ابراهیم آمد در خانه ما و بعد از سلام و احوالپرسی یک قابلمه از من گرفت، بعد داخل کله پزی رفت…
به دنبالش آمدم و گفتم: “ابرام جون کله پاچه براى افطاری! عجب حالی می ده؟!” گفت: “راست می گی، ولی براى من نیست”
یک دست کامل کله پاچه و چند تا نان سنگک گرفت وقتی بیرون آمد ایرج با موتور رسید ابراهیم هم سوار شد و خداحافظی کرد…
با خودم گفتم لابد چند تا رفیق جمع شدند و باهم افطاری می خورند از اینکه به من تعارف هم نکرد ناراحت شدم فردای آن روز ایرج را دیدم و پرسیدم: دیروز کجا رفتید؟
گفت: “پشت پارک چهل تن، انتهای کوچه، منزل کوچکی بود که در زدیم و کله پاچه را به آن ها دادیم چند تا بچه و پیرمردی که دم در آمدند خیلی تشکر کردند ابراهیم را کامل می شناختند آن ها خانواده ای بسیار مستحق بودند بعد هم ابراهیم را رساندم خانه شان…”
برگرفته از کتاب سلام بر ابراهیم