02 خرداد 1398
غروب ماه رمضان بود ابراهیم آمد در خانه ما و بعد از سلام و احوالپرسی یک قابلمه از من گرفت، بعد داخل کله پزی رفت… به دنبالش آمدم و گفتم: “ابرام جون کله پاچه براى افطاری! عجب حالی می ده؟!” گفت: “راست می گی، ولی براى من نیست”… بیشتر »
نظر دهید »