دنیای بدون او
دنیای بدون او”
شهر مبهوت بود خورشید انگاری گاهی قرمز میشد و گاهی زرد.بعضی مردم به بعضیهای میگفتند و آنها متعجب به آسمان نگاه میکردند.باد داغ در شهر میپیچید، نزدیکی ظهر بود و چند ساعت دیگر اذان بود اما کسی رغبتی نداشت برای نماز، خلیفهای نبود برای نماز…
زنان اشک میریختند در سر و صورت خودشان میزدند و پشت در خانهای نشسته بودند.مردان میرفتند و می آمدند لبهایشان را گاز میگرفتند،چشمهایشان پر از اشک اما سریع اشک را با دستهای زمخت شان پاک می کردند.
کارگر آهنگری سه تا به تیشه میزد دو تا خیره بود به کورهی آتش که مثل افکارش زبانه میکشید.همین چند روز پیش مردی از شام آمده بود میگفت؛《 کاخ امیرالمؤمنین کجاست؟》همه به او خندیدند وکارگرگفت؛《 برو جلو رسیدی مسجد آنجا نشسته…》مرد شامی چشمهایش گرد شده بود می گفت؛《 امیرالمؤمنین مگر فقط برای نماز نمیرود مسجد الان مسجد چکار میکند بعدش مگر علی نماز میخواند؟》
کارگر چشمهایش میسوخت نزدیک بود پوتک را بزند به دستش که صاحب مغازه داد زد؛《 حارث چه غلطی میکنی حواست کجاست…》حارث را از دکان بیرون انداخت فحش میداد کارگر ما امروز احمق شده.حارث یاد مرد شامی او را ول نمیکرد، بعد از برگشتن او از مسجد با اشک چشم داد میزد؛《 مردم علی زاهد است عارف است معاویه در قصرش پادشاهی میکند ،علی نه کاخی دارد و نه لباس فاخر او از من هم فقیر تر است…》مردم نمیدانستند او چه میگوید.
یکی گفت؛《 علی مصلحت را نمیپذیرد همیشه دنبال حقیقت است.》مرد طاسی دستهایش را گره کرد و گفت؛《 مردم شامی اگر علی دنبال حکومت بود که الان باید خروار خروار سکه و طلا زیر متکایش ذخیره میکرد…》مرد یاد روزی افتاد که طلحه و زبیر در مدینه داد میزدند؛《 علی عثمان را کشت…》درحالی که علی مخالف کشتن بود و بچههایش را برای محافظت از عثمان فرستاده بود.طلحه و زبیر زودتر بیعت کردند که حاکم جایی بشوند اما امام علی چیزی به آنها نداد…
حارث باورش نمیشد امام علی در بستر افتاده است.صبح وقتی رسید و شنید دیشب در مسجد فرق خلیفه شکافته شده دستهایش میلرزید قفل را باز کند، او تازه به علی ایمان آورده بود همان شب در کوچه و پس کوچههای کوفه مردی را دید خرما به دست از در خانهشان گذشت. پدرش دشمن علی بود و در جمل کشته شده بود به او گفته بودند علی، دشمن خداست و بچه که بود در شام استادش گفته بود علی راهزن است و گوسفندی که امیرمعاویه داده است او دزدیده…
حارث نشست روی زمین،تازه با علی آشنا شده بود.انقدر زود از دستش بدهد، با دست میزد به صورتش میگفت؛《وای بر من》بالاخره مردی که غذا می گذاشت پشت در خانهشان را دیده بود او را همیشه دعا میکرد و علی را نفرین.دنبال مرد دوئید همین که رسید به مرد خشکش زد. نفسش بند آمد… آری علی بود.
وقتی به مادرش گفت مادرش تازه به او گفت که از بیت المال هر ماه پول میگرفته و همین که فهمید بدنش یخ کرد با داد میگفت؛《 چرا زودتر نگفتی؟》 مادرش که تند تند لقمههای نان و پنیر امام علی را در دهانش میگذاشت گفت؛《 اگر میگفتم دیگر سر کار نمیرفتیعلی مرد خشنی است مادر نروی پیشش…》
حارث از جایش بلند میشود باید برود شنیده بود از مردم علی شیر میخواهد.با اشک چشم میرود سمت خانهی خلیفه و داد میزند؛《علی دارد میرود ما دیر فهمیدیم او مرد خداست…》مردم به او نگاه میکنند یکی زیرلب میگوید ؛《 پسرک دیوانه شده علی فقط دنبال خدا بود تا مردم…》حارث با چشم و صورت قرمز میگفت؛《 مردم علی رفت بدون اینکه بفهمم او که بود مردم بیچاره شدیم…》
کاسهی شیر را دو دستی گرفته بود که نریزد به هقهق افتاد علی داشت میرفت اما او در آن کوچه امامش را شناخت در تاریکی نور دید…