حکایت جستجوی انسانها برای خدا؛
حکایت ماهیانی است که در درون دریا به دنبال دریا می گردند،
بی خبر از آنکه دریا ، درون و بیرون آنها را فرا گرفته است.
ديپاك چوپرا
فرم در حال بارگذاری ...
خانم از پیرمردِ دستفروش پرسید:
این دستمال ها دونه ای چنده؟
فروشنده پاسخ داد: _هر کدوم دو هزار تومن خانم.
خانم گفت:
من شش تا برمی دارم و ده هزار تومن می دم یا نمی خرم و می رم.
فروشنده پاسخ داد:
اشکالی نداره خانم. با این که سودی برام نداره ولی این می تونه شروع خوبی برای من باشه چون امروز حتی یه دونه دستمال هم نفروخته ام و برای زنده ماندن به پولِ این ها نیاز دارم.
خانم، دستمال ها رو را با قیمتِ دلخواهِ خودش خرید، با احساسِ برنده شدن، سوارِ ماشینِ شیکِ خود شد و با دوستش به رستورانی شیک رفت.
او و دوستش آن چه را که می خواستند سفارش دادند. آنها فقط کمی از غذای خود را خوردند و مقدار زیادی از آن را باقی گذاشتند و صورتحساب را که ۳۵۰ هزار تومان بود ۴۰۰ هزار تومان حساب می کنند و به صاحبِ رستورانِ شیک می گویند که بقیه اش را به عنوانِ انعام نگه دارد!
این داستان ممکن است برای صاحبِ رستورانِ شیک، کاملا عادی به نظر برسد ، اما برای پیرمردِ فروشنده بسیار ناعادلانه است.
سؤالی که مطرح می شود این است:
چرا همیشه هنگامِ خرید از نیازمندان، باید نشان دهیم که قدرت داریم و چرا ما نسبت به کسانی که حتی نیازی به سخاوتِ ما ندارند، سخاوتمند* *هستیم؟!*
یک بار مطلبی را در جایی خواندم که می گفت:
پدرم از افرادِ فقیر، با قیمتِ بالا، اجناس می خرید، هرچند به وسایلِ احتیاج نداشت. گاهی اوقات هزینه ی بیشتری نیز به آن ها پرداخت می کرد. پسر شگفت زده از پدرش می پرسد:
“چرا این کار را می کنی بابا؟" پدر پاسخ می دهد:
“این خیریه ای است که در عزّت پیچیده شده است، پسر جان.”
فرم در حال بارگذاری ...
یه روزی یه پادشاه خیلی پولدار (ولخرج) داشت از یه منطقهای رد میشد که با دو تا رفیق جوان و فقیر مواجه شد. این دو نفر که تا اون لحظه با گدایی زندگیشون رو میگذروندن، انگار دو روی یک سکه بودند؛ یعنی یه لحظه هم از هم جدا نمیشدن.
پادشاه که اون روز حال و حوصلهاش خوب بود، تصمیم گرفت بهشون لطف کنه. به هر کدومشون گفت یه آرزو کنن تا براشون برآورده کنه.
اول رو کرد به رفیق کوچیکتر و گفت: «بگو چی میخوای. قول میدم برات انجامش بدم. فقط یه نکته هست: به ازای هر چیزی که من به تو میدم، دو برابرش رو به دوستت میدم!»
رفیق کوچیکتر یه کم فکر کرد، بعد با یه لبخند شیطنتآمیز جواب داد: «چشم راست منو از کاسه در بیار!»
درس داستان: حسادت، اولین درسیه که شیطان به آدمهای سادهلوح میده!
فرم در حال بارگذاری ...
آرام و سبکبار زندگی کن،
که جهان با نرمی زیباتر میشود.
در این دنیا هیچ چیز به لطافت آب نیست؛
آب نرم است و بیادعا،
با اینهمه، توان آن دارد که سختترین سنگها را فرسوده کند.
نرمی، برتریِ حقیقی است؛
سختی و خشونت در برابرِ گذرِ لطافت تاب نمیآورند.
همه این را میدانند،
اما تنها دلهای آرام آن را بهراستی درک میکنند.
آدمی، در آغاز نرم و زنده است،
اما هرچه به پایان نزدیکتر شود،
دلش سختتر میگردد.
گیاه نیز چون روییدن آغاز کند،
نرم و پرتوان است،
و چون خشک شود، پایانش فرا رسیده است.
پس نرم بودن نشانهی زندگی است،
و سختی، نشانهی فروبستنِ جان.
آرام زندگی کن!
با جهان ستیز مدار،
با آدمیان مهربان باش،
و اگر تلخی دیدی، با لبخند پاسخ دهت. 🌿
فرم در حال بارگذاری ...
پلیکانی در زمستان سرد و برفی برای جوجه هایش غذا گیر نمی آورد. ناچار با منقارش از گوشت تنش می کَند و توی دهان جوجه هایش می گذاشت. آنقدر این کار را کرد تا ضعیف شد و مُرد.
یکی از جوجه ها گفت:
آخیش! راحت شدیم از بس غذای تکراری خوردیم.
وقتی فداکاری می کنیم، انتظار داریم در مقابلش ناسپاسی نبینیم اما بیشتر اوقات می بینیم. مرز میان ناسپاسی و خودخواهی باریک است. هر دو جزو صفت های بد به شمار می روند اما هر آدمی حق دارد زندگی کند. حق دارد خودخواه باشد. کسی برای فداکاری بی اندازه هم مدال نمی دهد.
👈🏻عموماً آدم های خیلی فداکار در تنهایی شان گله می کنند از ناسپاسی اما ترجیح می دهند فداکار شناخته شوند تا آدمی که به فکر خودش است.
گاهی به فکر خودتان باشید. از زندگی تان لذت ببرید. اینطور در گذر زمان کمتر پشیمان می شوید. کسی برای فداکاری بی اندازه به آدم مدال نمی دهد.
فرم در حال بارگذاری ...